نمای جلوی کتاب

نمای جلو کتاب

نمای پشت کتاب

نمای پشت کتاب

رمان خارجی جز از کل درباره پدر و پسری است به نام‌های مارتین و چسبر. پدر و پسری که در عین متفاوت بودن شخصیت‌شان به یکدیگر شبیه‌اند و این اتفاق یکی از نقاط قوت داستان محسوب می‌شود. چسبر راوی اول این داستان است و مدام از ترس‌هایش حرف می‌زند، ترس از شبیه شدن به زندگی پدرش مارتین و عمویش تری. عمویی که در طول داستان با توجه به خوش گذرانی‌ها و کارهای خلافش در مسیر داستان تبدیل می‌شود به فردی شبیه به رابین هود و پدر جپسر، مارتین، که دغدغه حل معضلات و مشکلات عالم هستی را دارد. گاهی داستان را از زبان مارتین می‌خوانیم اما راوی اصلی داستان کسی نیست جز جسپر.

جسپر در این داستان، حوادث زندگی خودش را با توجه ارتباطش با پدر و عمویش تعریف می‌کند و بخشی از این ماجراها به یادداشت‌های پدرش مارتین مربوط است.

یکی از ویژگی‌هایی که این کتاب را در لیست پرفروش‌ترین‌ها قرار داده است، نوع روایت آن است. مخاطب در این کتاب با یک خط ثابت روبرو نیست. اتفاقی که شخصیت اصلی داستان را درگیر کند و تا آخر قصه، شخصیت‌ها درگیر همان ماجرا باشند. نه! خواننده، در هر چند صفحه از این کتاب با اتفاق و ماجرای جدیدی روبرو می‌شود و عکس العمل شخصیت‌های داستان به این اتفاقات است که با قرار گرفتن در جای درست و به موقع، مخاطب را مدام غافلگیر می‌کند، می‌خنداند، به فکر وا می‌دارد و گاهی او را می‌ترساند.

این نکته که ما شاهد این اتفاق‌ها در بهترین زمان و مکان در داستان هستیم ارتباط مستقیمی با قدرت نویسنده در خلق داستان دارد. موقعیت‌هایی که نویسنده در این کتاب رقم می‌زند اغلب به خاطر رفتارهای بی‌منطق شخصیت‌ها شکل می‌گیرند. شخصیت‌هایی که شاید در ظاهر انسان‌های بی‌فکر و حتی دیوانه به نظر برسند اما هر حرفی که می‌زنند و یا رفتاری که دارند، با یک قصد و یک هدف خاص از پیش تعیین شده‌ای داستان را جلو می‌برند. دلیل این موقعیت شناسی، صبر و حوصله پنج ساله نویسنده در نوشتن این داستان است. صبر و حوصله‌ای که به شکل‌های مختلف در روایت داستان شاهد آن هستیم. به طور مثال نویسنده برای تعریف کردن یک خاطره، چندین صفحه از کتاب را صرف تعریف آن می‌کند، بدون آنکه مخاطب با زیاده گویی خسته و یا از خواندن داستان دلسرد شود.»

ترس از مبتلا شدن به ترسیدنِ از مرگ

استیو تولتز در این کتاب از موضوعات مختلفی صحبت می‌کند، موضوعاتی مثل مرگ، زندگی، عشق، خانواده، و از همه مهم‌تر ترس از مرگ! نویسنده، در این کتاب مخاطب را به همان اندازه که مارتین دین از مرگ می‌ترسد و مدام به این موضوع فکر می‌کند، به فکر وا می‌دارد.

نگاه تولتز در این کتاب به چنین مسائل و موضوعاتی سطحی نیست. شخصیت‌های کتاب او در عمق این موضوعات زندگی می‌کنند و نگاه فلسفی‌اش در قالب شخصیت‌های مختلف، مخاطب را با چندین زاویه دید به یک مسئله واحد و چندین طرز تفکر مختلف درباره اتفاقات جاری در داستان روبرو می‌کند.

ما در طول داستان شاهد این ماجرا هستیم که مارتین از دوران کودکی با این ترس مواجه بوده و این موضوع او را به یک بیمار پارانویایی تبدیل کرده است و یکی از ویژگی شخصیتی او در این داستان همین ذهن منفی‌باف او و نگرانی‌های بیش از حدش است که گاهی موقعیت‌های خنده‌دار را با اشتباه‌هاتش و گاهی تصاویر غم انگیزی را برای مخاطب به وجود می‌آورد.

فکر کردن به ترس‌های مارتین باعث می‌شود تا جسپر تصمیم بگیرد که شبیه به پدرش نشود. بنابراین شروع به کنکاش در شخصیتش و بررسی خصوصیات اخلاقی‌اش می‌کند و در آخر به این نتجیه می‌رسد که مثل پدرش از مرگ نمی‌ترسد بلکه موضوعی که باعث ترس او می‌شود ترسِ مبتلا شدن به ترسیدن از مرگ است.

این نوع روایت تحسین برانگیزترین اتفاقی است که در طول خواندن این کتاب با آن روبرو می‌شویم. شخصیتی که خودش را  تحلیل می‌کند و برعکس بسیاری از شخصیت‌های اصلی داستان‌ها که دیگران و یا سرنوشت را عامل بدبختی، ترس، فقر و … خود می‌دانند، او خودش را عامل و مسئول تمام اتفاقاتی می‌داند که با آنها دست و پنجه نرم کرده است. اما مخاطب با خواندن این کتاب متوجه می‌شود که جسپر شخصیت اصلی کمی در قضاوت خودش، زیاده روی کرده و بسیاری از رفتارها و مشکلاتی که با آنها روبرو است، به خاطر رفتارها و تصمیمات پدرش مارتین است.